تبليغاتX
گل بانو
از دیروز دوباره دلشوره گرفتم. دیشب تا خود صبح ازاین دنده به اون دنده غلت زدم . این چند وقت شبی نبوده که بی کابوس بخوابم .   فکر یک ۱۸ تیر دیگه دلم را آشوب میکنه .

 همش نگران امروزم . پروردگارا تمام مردم سرزمین مادریم رو حفظ کن .

 خدایا چندتا مادر دیگه دوباره باید داغدار بشن . اینهمه جوی خون بس نیست . چه قدر دیگه این مردم جوانهای دسته گلشون جلوی چشمهاشون پرپرباید بشه . آخه به چه جرمی چه گناهی .

 کار هر شبم شده چک کردن اخبار و دیدن فیلمها و شنیدن صدای مردم . خدایا امروز را به خیر کن.

آیدای عزیز حال این روزهای ما دور گود نشینها رو خوب توصیف کرده .

+ نوشته شده توسط گل بانو در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 و ساعت 15:3 |
چند وقت قبل با چند تا از دوستان دور هم جمع شده بودیم و داشتیم راجع به ازدواج هامون حرف میزدیم هر کسی از خوشیها و مشکلاتش میگفت. حرف به اینجا کشید که اگه دوباره برگردیم به عقب آیا باز هم همسران فعلیمون رو برای ازدواج انتخاب میکنیم یا نه . نتیجه خیلی جالب بود تقریبا همه گفتند نه .

هر کس دلایل خودش رو داشت ولی دید من کلا نسبت به ۱۰ سال پیش که ازدواج کردم خیلی فرق کرده .

وقتی ازدواج کردم ۲۲ سالم بود نمیگم بچه بودم نفهمیدم .  اتفاقا به نسبت سنم دختر عاقل و پخته ای بودم یا حداقل اینطور فکر میکنم. ولی به اندازه کافی دنیا و آدمهای متفاوت رو ندیده بودم . تعریف درستی از معیارهای ازدواج نداشتم.

معیارهای من لازم بود ولی کافی نبود . مرد زندگی من بسیار قلب بزرگی داره قیافه نسبتا خوبی داره تحصیلکرده است . خانواده سنتی و خوبی داره  . وضع مالیش هم بد نیست .

ولی پارامترهای زیادی وجود دارن که یک زندگی را شاد نگه میداره . من از دید یک زن میگم چی برام مهمه:

برای من این مهمه که تو من رو ببینی همین طور که هستم . دوست دارم وقتی شب بچه مریضه و من ۱۰ بار تا صبح پا میشم و صبح از بیخوابی گیج میزنم حداقل توی صورتم نگاه کنی و حلقه سیاه زیر چشمم رو ببینی  . مطمئنم که اگه نگاه کنی میبینی چون همکارم به راحتی متوجه میشه پس تو هم میتونی ببینی .

برای من مهمه که گاهی منو ببوسی . میدونم که هرشب قبل از گفتن شب به خیر همدیگه رو میبوسیم

ولی برای من مهمه گاهی بی دلیل توی صورتم نگاه کنی و منو ببوسی .

خسته شدم از این که هر بار که قهر کردیم من ِآمدم منت کشی.  من نمیفهمم چرا هر وقت من از چیزی ناراحتم تو بدون این که بدونی اصلا جریان چیه میری تو قیافه . هیچ فهمیدی که جدیدا دیگه وقتی دعوامون میشه گریه نمیکنم میرم میخوابم و تو دلم میگم گور بابات . میدونی چرا ؟ چون خسته شدم . چون روحم داره پژمرده میشه

خیلی غصه میخورم وقتی میبینم تو واقعا احساس عشق و دلسوزی نسبت به من نداری . دلم میخواد روزی که خیلی مریضم بهم بگی امروزو بمون خونه استراحت کن . خودم میدونم که باید برم چون جلسه مهمی دارم ولی دوست دارم تو بهم بگی گور بابای جلسه .امروزو استراحت کن سلامتی تو برام مهمه . لازم نیست یک ساعت سخنرانی کنی درمورد مهم بودن کارم خودم خوب تشخیص میدم .

واقعا چیزی ازت کم نمیشه اگه وقتی آرایش کردم یا حاضر شدم یه کلمه نظر بدی . لازم نیست همیشه مثبت باشه مهم اینه که منو ببینی و نظر بدی.

چرا فکر میکنی اگه بچه ات چیزی رو خراب کرده باید غر و لندشو به من بکنی .  شما عزیزم حق داری خودت با بچه ات حرف بزنی و حتی دعواش کنی . نقشتو به عنوان پدر بپذیر .

خیلی ثواب داره اگه قبل از من رسیدی و میدونی که من  تازه ۸ شب میرسم خونه به جای اینکه لم بدی جلوی تلویزیون یه حرکتی از خودت نشون بدی . کاری نمیکنی نکن. ولی لطفا بعد از اینکه من کفشمو درآوردم بگو " یه چایی میدی" ؟

کاش کمی به چیزهایی که برای من مهمه اهمیت میدادی .آنوقت فکر کن چه قدر سوژه داشتیم راجع بهش حرف بزنیم

عشق هم مثل گل نگه داری میخواهد . آب و نور میخواهد .من توقع زیادی ندارم فقط دوست دارم منو ببینی و بهم توجه کنی . منطق چیز خوبیه ولی عشق و توجه زندگی رو شاد نگه میداره .

 

+ نوشته شده توسط گل بانو در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:49 |
هر چی فکر میکنم یادم نمیاد از کی گمش کردم .  آخرین باری که تو آینه دیدمش و خوب نگاهش کردم کی بود؟ از آخرین باری که براش تو آینه شکلک در آوردم چه قدر گذشته ؟ اینی که تو آینه می بینم بی شباهت به من نیست ولی با آنچه میخواستم باشم  خیلی فرق داره .

 زنه در آینه وقتی با دختر ۵ ساله اش بازی میکنه  بلد نیست غرق بشه . همش میخواهد موقع بازی،دخترک یه چیزی یاد بگیره یا یه بازی فکری بکنه . همش به ساعت نگاه میکنه که مبادا ساعت خواب دخترک بگذره .

 ولی اونی که گم شد بهترین بازی ها رو بلد بود . همه بچه ها دوست داشتن باهاش بازی کنن . وقتی مامان میشد از غصه تب کردن عروسکش خودش هم تب میکرد . وقتی قایم موشک بازی میکرد آخرین نفری بود که پیدا میشد . وقت خونه تکونی سال نو  ،عروسیش بود . صندلی ها رو پشت هم  میگذاشت و چادر به سر کفش پاشنه بلند مادرش رو میپوشید و با یه چتر کوچولو سوار قطار میشد و میرفت .

چه کیفی داشت تو کوچه بازی کردن . چه شعرهایی تو لی لی میخوند.

 " انگشتر فیروزه الهی که بسوزه " . یادش به خیر .

حالا زن سی ساله دیگه تو ذهنش هم نمیتونه به دخترک اجازه بده بره تو کوچه و دنبال پروانه بدوه . این زن کی در وجود من رخنه کرد . چه قد از من دوره . این زن حتی رویاهای کودکیشو رو هم گم کرده.

+ نوشته شده توسط گل بانو در جمعه نهم اسفند 1387 و ساعت 15:56 |
همیشه انتخاب اسم برام کار سختیه . شاید چون اسم اولین چیزیه که تو معرفی کردن نقش داره.

گل بانو ...

وقتی توی ذهنم چند بار تکرارش میکنم و به انعکاسش گوش میدم  یه دونه از این عکسهای مینیاتوری که شبیه به خورشید خانمه توی ذهنم نقش میبنده . از اونها که خیلی از قهوه خونه های سنتی به در و دیوارشون آویزون میکنن . تصویر تو ذهنم چقد با من فرق داره . نه چشمهای سیاه بادومی دارم نه ابروی کمون نه گیسوی کمند چارقد هم ندارم که موهای سیاهم رو ازش بیرون بزارم . ولی چه فرقی میکنه تو دنیای مجازی که کسی به کسی نیست . تو پستوی ذهنم که  حداقل میتونم  از این خونه های قدیمی با پنجره های مشبک رنگی داشته باشم . یه حوض گرد آبی که دور تا دورش گل شمعدونی چیده شده باشه با یه عالمه ماهی های قرمز. زمستونها هم کرسی و انار .

از این به بعد من خاتون این خونه هستم . شما هم هروقت آمدید قدمتون سر چشم . با یه چایی خوشرنگ تو استکان کمر باریک و پولکی در خدمتم .

+ نوشته شده توسط گل بانو در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 و ساعت 15:27 |


Powered By
BLOGFA.COM